سيد محمد باقر برقعى
207
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دواى دل دردمندان مسكين * علاج غم سوگواران محزون طراز گلستان چو گلبن به اردى * فروع شبستان چو كانون به كانون بنازد روان جم از نسبت او * چو از اختر كاويان آفريدون گر از وى يكى جرعه بر خاك ريزى * ببينى به قعر زمين گنج قارون بشويد چنان دل ز زنگ كدورت * كجا شوخكن جامه شويد به صابون ز بارش جهان تازه گردد ازيرا * كه گردد شراب ار نماييش وارون فلاطون به خمّ مى ار جاى بودش * هزار آفرين بر روان فلاطون به ميخانهاش شمع دهقان نيارد * بترسد كه مى برفروزد چو زيتون در اين برف و سرما كه از چرخ نيلى * فشاند همى پنبه حلّاج گردون به بالا همى ابر خيزد ز دريا * ز گردون همى برف ريزد به هامون از اين دشت و صحرا پر از سيم ساده * وز آن كوه و هامون پر از درّ مكنون همى روز خور بشكند لشكر دى * شب آرد دگر برف آرد شبيخون شراب كهن ، عاشقان كهن را * به هروقت لازم بود ، خاصه اكنون . . . بيتى چند از يك قصيده اى چون تو گل نديده كسى در بهارها * سروى نرسته همچو تو در جويبارها كارى كه نيم غمزهء چشم تو مىكند * رستم نكرده آن ، به همه كارزارها زلفين دستهدستهات از مشك بسته است * هر بسته حلقهحلقه و هر حلقه تارها